مشکل چپ ها با انقلاب شیروخورشید ایران

یک رفیقی داشتیم که برای هر حادثه‌ای، از سوراخ شدن لایه اوزون تا بد کار کردن دستگاه قهوه‌ساز، فقط یک متهم می‌شناخت: جریان پادشاهی‌خواه، هواداران شاهزاده رضا پهلوی و آن موجود افسانه‌ای که خودش نامش را گذاشته بود «راست افراطی». یکی از شاهکارهای تحلیلی‌اش این بود که می‌گفت: «تقصیر شماست که چپ‌های اروپایی پرچم جمهوری اسلامی را دست گرفته‌اند.» چرا؟ چون پادشاهی‌خواهان از اسرائیل حمایت کرده‌اند! راه‌حل ایشان هم بسیار راهبردی بود: شما باید پرچم اوکراین را دست می‌گرفتید تا آنها ناچار نشوند پرچم جمهوری اسلامی را بلند کنند! یعنی چپ اروپایی ظاهراً هیچ اراده و مسئولیتی از خودش ندارد؛ مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی منتظر می‌ماند ببیند پادشاهی‌خواهان کدام پرچم را بلند می‌کنند، بعد می‌رود پرچم دشمن آن را از انبار سفارت جمهوری اسلامی تحویل می‌گیرد. از بد حادثه، شاهزاده رضا پهلوی با ولودیمیر زلنسکی دیدار کرد. ناگهان موتور تحلیل تقه زد، چراغ‌های داشبورد روشن شد و دستگاه نظریه‌پردازی دود کرد. شاهزاده هم کنار اسرائیل ایستاده بود، هم با اوکراین اعلام همبستگی کرده بود و هم همچنان صدای انقلاب ملی ایرانیان بود. اما پرچم جمهوری اسلامی هنوز در دست همان چپِ محور مقاومتی باقی ماند؛ پرچمی که انگار با چسب صنعتی به دستشان و با میخ ایدئولوژیک به ماتحت‌شان وصل شده است. مساله دقیقاً همین‌جاست. بخشی از آنچه امروز در خیابان‌های اروپا می‌بینیم، نه نتیجه رفتار پادشاهی‌خواهان، بلکه محصول سال‌ها انکار واقعیت ایران از سوی جریان‌های موسوم به چپ است. وقتی مردم ایران فریاد زدند «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، این جماعت به‌جای شنیدن صدای مردم، دنبال غلط املایی شعار گشتند. وقتی از خیابان‌های ایران ندای «رضاشاه، روحت شاد» برخاست، به‌جای فهمیدن معنای تاریخی آن، مردم را متهم کردند که هنوز آثار مارکس را با ترجمه مورد تایید کافه‌های برلین نخوانده‌اند. آن‌قدر واقعیت ایران را انکار کردند تا سرانجام به جایی رسیدند که حمله تروریستی هفتم اکتبر را «واکنش» نامیدند، حماس را بزک کردند و برای تروریسم، واحد روابط‌عمومی راه انداختند. در دستگاه فکری اینها، اگر یک ایرانی از کشور و تاریخ و هویت ملی خود دفاع کند، «فاشیست» است؛ اما اگر یک تروریست اسلام‌گرا غیرنظامیان را قتل‌عام کند، باید ابتدا «زمینه تاریخی اقدام او» را بررسی کرد. حالا همین پرچم‌به‌دستان جمهوری اسلامی در خیابان‌های اروپا راه می‌روند و شعار می‌دهند «به ایران بمب نزنید»؛ اما از میان این همه حنجره انقلابی، حتی یک کلمه درباره اعدام فرزندان ایران شنیده نمی‌شود. حتی یک شعار برای ده‌ها هزار قربانی انقلاب شیر و خورشید ندارند. حتی یک پلاکارد علیه زندان، شکنجه، سرکوب ملت و کشتار مردم ایران بالا نمی‌برند. نگرانی‌شان ایران نیست؛ نگرانی‌شان بقای حکومتی است که پرچمش را حمل می‌کنند. اینها حاملان پرچم ایران نیستند؛ حمالان پرچم ننگ، اعدام و اشغال ایران‌اند. پرچمی که زیر سایه آن جوان ایرانی به دار آویخته شده، هزاران ایرانی گلوله خورده و ثروت ایران خرج تروریسم منطقه‌ای شده است، با چند شعار صلح‌طلبانه تطهیر نمی‌شود. با این همه، بعضی از دوستان ما هنوز نمی‌خواهند واقعیت خیابان را ببینند. همچنان میان کتاب‌های چهل سال پیش دنبال جمله‌ای می‌گردند تا برای مردمی که در خیابان «جاوید شاه» می‌گویند، توضیح دهند که چه چیزی باید بخواهند. انگار مردم ایران موظف‌اند تجربه‌ی زیسته خود را کنار بگذارند تا با پاورقی جزوه‌های چپ اروپایی هماهنگ شوند. اما دوران این قیم‌مآبی گذشته است. مردم ایران نه منتظر نسخه چپ‌های برلین‌اند، نه برای شناخت دشمن خود به مترجم ایدئولوژیک نیاز دارند. آنها جمهوری اسلامی را با گوشت و پوست خود شناخته‌اند و آلترناتیو ملی را نیز در پیوند دوباره با ایران، پرچم شیر و خورشید و شاهزاده رضا پهلوی می‌بینند. مشکل این جماعت «راست افراطی» نیست؛ مشکلشان این است که ایران پس از دهه‌ها دوباره خودش را پیدا کرده است. ایرانی که از اسارت ۵۷ بیرون می‌آید، تاریخش را پس می‌گیرد، پرچمش را بالا می‌برد و دیگر برای دوست داشتن وطن از هیچ آخوند، چریک بازنشسته یا روشنفکر کافه‌نشین اجازه نمی‌گیرد.


ارسالی از جوانی از ایران عزیز ما

نوشته‌های تازه

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*